محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
117
مجمع الانساب ( فارسى )
اسب نشست و به خوزستان شد پيش خواهرش گوهرنسب . و خواهرش نعمت بىقياس و زر به خروار مىريخت و لشكرى ساخت بر عزيمت حرب برادر . پس سلطان محمد لشكرى با اميرى بفرستاد و آن لشكر را غارت داد و ملكشاه منهزم شد تا وقتى كه سلطان محمد وفات خواست كرد و سليمان شاه ابن محمد بن ملكشاه با لشكر بر در همدان نشسته بود ناگاه به اصفهان دوانيد و شهر بگرفت و پنج نوبت زد و نزديك بود كه ملك سليمان شاه را بگيرد خود او را قضاى نوشته در رسيد و وفات كرد در سنهء خمس و خمسين و خمس مائه . عمرش سى و دو سال و مدت ملكش چهار ماه . السلطان محمد بن محمود بن محمد چون ملكشاه گرفتار آمد امير خاصبك ، جمال الدين قيماز را بفرستاد كه يكى بود از امراى بزرگ ، تا محمد بن محمود را بياورد برادر ملكشاه بر تخت نشاند و اين قيماز با خاصبك بد بود . در راه كه مىآمدند تقرير سلطان محمد كرد كه خاصبك عزم دارد كه ترا به بهانهاى بياورد و ترا بگيرد و همچون برادرت بند كند . پس سلطان محمد اول كارى كه كرد خاصبك را فرو گرفت و بكشت و چندان خزانه و زر و جواهر از خانهء او بيرون آورد كه عدد آن خداى دانست . و گويند آنچه در اصطبلى كه در خانهء خودش بود بسته بود ، هزار و چهار صد اسب بندى بود به غير از آن كه در ولايات و اطراف داشت . و سلطان محمد چون از قتل خاصبك بپرداخت او را خصمى قوى برخاست يعنى عم او سليمان شاه بن محمد بن ملكشاه . و چندان لشكر به سليمان شاه گرد آمدند كه عدد نداشت و بر در همدان فرود آمد و با سلطان محمد هيچ لشكر نبود . جملهء مردمان دل بر پادشاهى سليمان شاه نهادند و سلطان محمد عزيمت فرار مصمم كرده ، قضاى خداى و دولت او كه در كار بود كسى به شب برفت و تقرير سليمان شاه كرد و گفت اين اميران از مدد تو پشيمان شدهاند خواهند كه ترا بگيرند و به دست سلطان محمد باز دهند . سليمان شاه از آنجا كه دولتش مساعد نبود استشعارى در خود پيدا كرد و نيم شب از خزانه نقدى تمام برداشت و راه خراسان گرفت . روز ديگر لشكرى چون سلطان نديدند از سر اضطرار هر كسى راه ولايتى و طرفى و صوبى گرفتند و به عون حق بىشائبهء سعى